من بامدادم سرانجام
خسته
بي آنکه جز با خويشتن به جنگ برخاسته باشم.
هرچند جنگي از اين فرساينده‌تر نيست،
که پيش از آنکه باره برانگيزي
آگاهي
که سايه‌ي عظيمِ کرکسي گشوده‌بال
بر سراسرِ ميدان گذشته است
تقدير از تو گُدازي خون‌آلوده در خاک کرده است
و تو را
از شکست و مرگ
گزير
نيست
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 22:41  توسط سایه  | 

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 18:12  توسط سایه  | 

 

 

 

 

گاهی آدم یادش می ره کی بوده و چی می خواسته،اصلا یادش می ره آرزویی داشته یا نه.

انگار دنیا همش درد و رنجه...

گاهی یاد چمله ی  شوپنهاور -فیلسوف آلمانی – می افتم که« زندگي  همچون آونگي است كه در ميان درد و رنج در نوسان است»

شاید اون راست می گفته که :زندگی فقط درد و رنج است ولذت و سعادت فقط پایان درد را نشان می دهد

شاید انسان یک کالای تولیدی کارخانه طبیعت است که در جستجوی خوشبختی نیست بلکه باید آزاد از غم و رنج و درد زندگی کنه!

خوب که فکر می کنم می بینم پس هیچ وقت هم شاد نخواهم بود و به چیزایی که می خواستم نمی رسم چون اصلا چیزی به نام  خوشی و شادی وجود نداره و درد و رنج هم که هیچ وقت برای من تموم نمی شه.

 

گاهی اوقات فکر می کنم شاید مرگ پایان این درد و رنجه و در نتیجه سبب شادی ولی شاید فقط فکر می کنم  مرگ پایان درد ورنج است،شاید رنجی بالاتر مرا به انتطار نشسته باشه!

بله شوپنهاور درست می گفت که:«سرنوشت اجتناب ناپذیر انسان، تنهایی او است ،در پایان هرکس تنها می ماند ...و حتی خودکشی نیز نمی تواند انسان را از درد و رنجش نجات دهد................!»

 

 

-------------پس دیگه لزومی نداره به آرزو های شاید داشته ام فکر کنم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 9:4  توسط سپیده  | 

دلم تنگ شده....برای کی؟

برای هیچ کس ....برای خودم...خوده خودم....خودی که خیلی وقته گم شده!

نفهمیدم چه طوری رفت//ولی از وقتی از هم جدا شدیم زندگیم عوض شده....هیچ چیز سر جاش نیست...........................

چیزی غیر از یه سایه از خودم ندارم

دلم برای اسمون ابی زندگیم تنگ شده ......................

اون رفت ولی یادش نبود که ارزوهام توی کوله بارش جا مونده.................

چرا می گم اون رفت؟

نه............اونو از من گرفتن.....یکی خواست که بگیردش........

ان سیه دست/سیه داس /سیه دل

          که تو را/با  ریشه از زمین دل من کند وربود

                     نیمی از روح مرا با خود برد................

می ترسم هیچ وقت پیداش نکنم.....می ترسم همین سایه که ازش یادگاری دارم از دست بدم.....

اون وقت من بمونم .....بدون من!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 22:21  توسط سایه  | 

طبق عادت معمول قبل از طلوع خورشید روی پشت بام به

نظاره ی خورشید ایستاده بودم که اندیشه ای ذهنم را در

بر گرفت،اندیشه ام  هشدار می داد که شاید این طلوع ،

غروبی است که این گونه آشکار گشته است زیرکانه در

لباس روشنایی!هنگام غروب خوب دیدم که صورت واقعی

خورشید هم اکنون نمایان شده است!

به بهار فکرکردم گفتم ،بهار هم زمستانی است که دغل

کارانه خود را زایش گر و رویاننده نمایان کرده و چه بسا

چون زمستان همه را در کام خود بکشد  !

به دنبال چیزی بودم که فریبنده نباشد،ظاهر و باطن

یکی، گفتم آب را همه مایه ی حیات دانند و همانا

هست اما جمعی را در خود غرق می کند و به آسانی

نابود!کمی فکر کردم دیدم آری اکسیژن زندگی بخش

است اما انسانی را زندگی بخشیده که جهانی را نابود

ساخته است!با خود گفتم چرا به زندگی این گمان را نبرم

که مرگی است که این گونه آغاز گشته است!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:58  توسط سپیده  | 

 

 

 

 

 

در خردسالی ام٬ فکر می کردم روزی فرا خواهد رسید که نام مرا در

کُرات دیگر نیز بر زبان آورند.

در کودکی ام٬ فکر می کردم روزی فرا خواهد رسید که همه دنیا از آنِ

من باشد.

در نو جوانی ام٬ فکر می کردم روزی فرا خواهد رسید که سر زمین

مقدّسم به من ببالد.

در جوانی ام٬ فکر می کردم روزی فرا خواهد رسید که در شهرِ  پر جنب و

جوشم٬ نامم را به افتخار بر لب بیاورند.

در میانسالی ام٬ فکر می کردم روزی فرا خواهد رسید که مردان و زنان

روستایم٬ با احوالپرسی گرمی از کنارم بگذرند.

در پیری ام٬ فکر می کردم روزی فرا خواهد رسید که دوستانم به هنگام

نیاز٬ مرا فرا خوانند.

در کهنسالی ام٬فکر می کردم روزی فرا خواهد رسید که نزدیکانم مرا

در جمع خویش پذیرا باشند.

و اکنون که مُرده ام٬فکر می کنم چه خوب بود اگر گورکن ها و کرم ها٬

جسم بی جانِ مرا به هر سو نمی بردند و نمی خوردند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:40  توسط سایه  | 

 

View Image

از خدا نیرو خداستم

ضعیفم افرید که بتوانم تواضع بندگی را بیاموزم

از او سلامتی خواستم

که کارهای بزرگی را انجام دهم

ناتوانم افرید

که کارهای بهتری راانجام دهم

از او ثروت خواستم که سعادتمند شوم

فقرم بخشید کمه عاقل باشم

از او قدرت خواستم که ستایش دیگران را بدست اورم

شکستم بخشیدکه بدانم پیوسه نیازمند اویم

انچه خواستم بمن نداد 

انچه راکه بدان امید داشتم به من بخشید

و

دعاهای ناگفته ام مستجاب شدند

وانها این بودند

من هستم

در میان انسان ها

 وغرق در نعمت های پروردگار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 10:55  توسط سایه  | 

 

سرنوشت

با صدای مادرم که مرا از خواب بیدار می کرد بلند شدم او می گفت صبح شده بلند شو.

از تخت خواب بلند شدم،نمی دونستم امروز قراره چه روزی باشه؟!ولی می دونستم که همه چیز بازم با من دشمنه!

اما همه چیز بر عکس شد ،اون روز  انگار همه ی دنیا می خواست با من باشه،هر چی که تا حالا آرزوش رو داشتم اون روز به دست می آوردم انگار دنیا می خواست شکست های قبلیش رو جبران کنه!

تو حیرت بودم باورم نمی شد.باورم نمی شد که دنیا برای منم وجود داره!

شب دفتر خاطراتم رو برداشتم تا اون ر وز بنویسم که اگه دیگه تکرار نشد حداقل با دیدن اون نظرم نسبت به دنیا عوض بشه.

داشتم شروع به نوشتن می کردم............به نام خدا ......اولین روز دنیا.........امروز.......

که ناگهان با صدای مادرم که می گفت بلند شو صبح شده بیدار شدم!!!!!!!!!!

------------بله همه فقط یک خواب بود................!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 13:44  توسط سپیده  | 

 قاصدک

قاصدک !هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما،‌ اما

گرد بام و در من

بی ثمر می‌گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ

با
دلم می گوید

که دروغی تو ، دروغ

که فریبی تو ، فریب

قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد
؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده
خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند
.

                                                 (مهدی اخوان ثالث)

--------درسته که ممکنه یک وقت دنیا به کام آدم نباشه و حتی سالیان سال حسرت برآورده  شدن یک آرزو رو بخوری ولی به قول اخوان ثالث شاید خردک شرری باشه پس امیدوار باش...............

نظرتون چیه؟

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 6:43  توسط سپیده  | 

 

امید

راستی معنی این واژه چیه؟انتظار ..چشم داشت..

ولی واقعا همیشه امید معنی داره؟یعنی همیشه میشه امید وار بود ...؟اخره همه امیدواری ها + ؟من که این طور فکر نمی کنم... بعضی وقت ها امید فقطیه مرهم برای زخم  هایی که روح ادمو تراش میده.....

امید ازادی برای قناری توی قفس چه معنی می تونه داشته باشه؟چون حتی اگه ازادش کنی دوباره می ره تو قفس....این یه سرنوشته (نمی شه از سر نوشت..میشه؟)

ولی

یه عاشقی میگفت: مهم نیست که اخرش چی میشه...همون ارامش حاصل از تفکر رسیدن کافیه...

میگفت: امید بهت فرصت میده تا دوباره فکر کنی..تا دوباره تصمیم بگیری...تا دوباره زندگی کنی ...

میگفت:مانده خاکستر گرمی جایی....

میگفت :امید ارامشی برای ادامه دادن است.......

شما چی  فکر میکنید؟
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 1:13  توسط سایه  |